خرید بک لینک

درباره سایت

976

امکانات وب

با چشمایی که یه وجب زیرشون گود افتاده ، سه بار سرمو کوبیدم توی یه در چوبی. و فهمیدم جدیدا اصلا نمی تونم خشممو کنترل کنم. این بده... خستم.

برچسب: نویسنده: امیر نظری تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 18:38

امروز دوست داشتم خوشحالیمو با یکی تقسیم کنم که خب ریده شد توی حال خوبم.یکی از هدفای امسالم لیزر بود که امروز بالاخره بهش رسیدم و تونستم اولین جلسه رو استارت بزنم ... بدو بدو از صبح کار کردم ، بالاخره تونستم یه کلینیک خوب با قیمت مناسب و اپراتور خوب پیدا کنم بدو بدو رفتم ، شام هم خونه ی دایی دعوت بودیم ، مامان از ظهر رفته بود اونجا، امیرمهدی با تاکسی اومد سه راه منم از کلینیک لیزر اومدم و اسنپ گرفتیم رفتیم خونه ی دایی ، از صبح هم هیچی نخورده بودم که برم دست پخت زندایی رو بخورم و حسابی خوش بگذرونیم دیگه ، تا در رو باز کردن دیدم رامین هم اونجاست و تمام غمای عالم اومد توی چشام .... نمیدونم چه جوری بدو بدو خودمو چپوندم توی اتاق زهرا ..... فقط بهش گفتم ماشین دایی رو بردار بریم بیرون منم از اونور بزار خونه اصلا نمی تونم این شخص رو برای یه دقیقه هم تحمل کنم . امیر گفت بریم سینما ، دوباره بدو بدو از پذیرایی رد شدم و سریع با دایی و زندایی خدافسی کردم و رفتیم سینما فسیل رو دیدیم . وقتی تموم شد زندایی زنگ زد گفت بیایین شام (البته به زهرا گفته بود که رامین رفته).چرا وقتی با این همه ذوق بالاخره به یه آرزوم رسیدم هم باید اینجوری بخوره تو ذوقم؟ چرا اصلا هیچکیو ندارم خوشحالیامو باهاش جشن بگیرم؟

برچسب: نویسنده: امیر نظری تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 18:38

بچه ها خدا میدونه که چقد خستم

برچسب: نویسنده: امیر نظری تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 18:38

مینی سریال پیشنهادی نبود ؟! (:

برچسب: نویسنده: امیر نظری تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 12:59

صدای بارونو میشنوم

برچسب: نویسنده: امیر نظری تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 12:59

خداروشکر که سرپناه داریم❤️خدایا روح بابامو شاد کن ... حالش اونجا خوب باشه .هر موقع که دیر کارم تموم میشه و میام خونه این جمله که « خداروشکر که سرپناه داریم » از دلم رد میشه ...با اینکه از خدا دور شدم چند وقته و خیلی خسته ام و جر خوردم امروز ولی بازم باید میومدم و مینوشتم که خدایا شکرت که سرپناه داریم و آواره ی خیابون نیستیم.روز پدر نزدیکه و من دارم جر میخورم که انقد کیک و شیرینی درست کردم برای کسایی که قراره پدر یا همسرشون رو با یه کیک کوچیک و هدیه خوشحال کنن ... و خب من قرار نیس کسیو خوشحال کنم .بابام نزدیک به سی سال درس داد سختی کشید ... خیلی روزا پیاده میرفت تا مدرسه و الان ما توی خونه ای هستیم که با پول زحمتای اون خریده شده ...خب چشام تار شدن و کیبورد گوشیم خیس ...چقد باهاش بی رحم بودم ... چقد پست بودم ... خدایا منو ببخش ... بابا منو ببخش...اگه برگردم عقب ... اگه برگردم عقب و بازم کتک بزنی و بد اخلاقی و آبرو ریزی کنی و بازم بهت بی احترامی کنم چی؟کاش خودت بابام بودی ... الان بودی ... ولی بداخلاق نبودی ... مریض نبودی ... یه خانواده ی شاد بودیم ... چیزی که حسرتش رو دلمه ....خیلی خستم .... میدونم همه کار میکنن زحمت میکشن .... ولی من حس میکنم دارم جون میکَنَم ...

برچسب: نویسنده: امیر نظری تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 12:59

سلام (:

دندون پزشکی هستم ، دندون عقلمو باید بکشم، چهارشنبه تا صبح سرکار بودیم و کار کردیم ، و پنجشنبه تا شب هم همینطور ، توی ۴۸ ساعت فقط نیم ساعت خوابیدم.

امروز و دیروز تلافی کردم البته، امروز که تعطیل بودم کلا. دیروز هم تا ساعت یک خواب بودم بعد رفتم کارگاه واسه کیک سفارشیا .

خداروشکر شب یلدا خوب فروختم ، خدایا شکرت❤️❤️❤️

برچسب: نویسنده: امیر نظری تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 14:14

[ غیرمومن ]این مینی سریال ۴ قسمتی رو چند شب پیش دیدم ، چند شب پیش که از کارای یلدا فارغ شدم و تونستم شب رو یکم بدون دغدغه تا سه صبح بیدار بمونم ،اصلا بهم ریختم با دیدنش ، من هیچی راجع به یهود نمیدونم الان نیاز به یه فیلم دارم که ببینم و بیشتر بفهمم.[ اپیزود ویژه ی فلسطین ]البته حدود یک ماه پیش این پادکست رو گوش کردم ولی این مینی سریال منو یه جوری کرد کلا.من به شوهر استی حس بدی نداشتم حتی دلم واسش میسوخت . نمیدونم چه جوری احساساتمو در قالب کلمه و جمله بیان کنم.

برچسب: نویسنده: امیر نظری تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 14:14

شاید امشب پسردایی و دخترداییم با خانواده هاشون از تهران بیان خونه ی ما و اتاق منو امیر با طویله هیچ تفاوتی نداره

برچسب: نویسنده: امیر نظری تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 14:14

عیدتون مبارک بچه ها❤

برچسب: نویسنده: امیر نظری تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 18:32

صفحه بندی